" بسم رب شهدا و الصدیقین "

 

اومدگفت:خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟ شاید دیگه فرصت نباشه!

گفتم : برو شب عملیاته!خیلی کار دارم!

رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه!

سه تایی نشستیم

گفتم:چه روضه ای؟

گفت:دلم هوای عباس (ع) کرده!

منم شروع کردم!

ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد...



کلی وقت با همین دو بیت گریه کردند. رهاشون کردم به حال خودشون!

عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد...

بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم..

گفتند:

چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده...

 


                                   



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط علی



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط علی

کربلا رفتن خون میخواهد

این جمله بیانگرمعارف بسیاری است که متاسفانه ماغافل ازآن هستیم آری بایدکربلایی شدودل راکربلایی کرد تادرزمان فتنه امام تنهانماندروزعاشوراخیلی هاکربلابودنندولی دل هایشان کربلایی نبود

 

وسرانجام آنهایی که حسین رامولاصدامیزدنندآمدندودرمقابل آقاصف آرایی کردند

امروزآگاه باشیم تامولایمان باردیگرهل من ناصرسرندهد ومامطیع ولی زمانمان باشيم



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط علی
          

 کربلا کجاست؟

 

در دل است و یا مکان دیگری دارد؟ کربلا در دلهاست

عشق چیست؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط علی
حسین

ازمن نیاز میرسدو

ازتو ناز

دردسری شده سفر کربلا



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط علی
http://s5.picofile.com/file/8129729026/siyldFxN_535.jpg



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط علی

 

زندگی زیباست

اما

عادلانه نیست

 

خداروشکر ما دیگر فقیر نیستیم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط علی


 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط علی
 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

  • از باد پرسیدم: بابایی را می‌شناسی؟

گفت: آری. آن هنگام که سوار بر شاهین بلندپروازش سینه آسمان را می‌درید و به سوی خصم زبون می‌تاخت، هرگز به گردش نمی‌رسیدم.

 babaei avatar یادی از امیر آسمان ها...

  • از خورشید، بابایی را جویا شدم. گفت: در بیابانی تفتیده و برهوت درحالی‌که خار مغیلان به پایش نیشتر می‌زد از این سنگر به آن سنگر می‌شتافت و در زوال ظهر وقتی لهیب آتش سوزانم سر برهنه‌اش را می‌آزرد، دست به نیایش برداشته و با معبودش عاشقانه سخن می‌گفت!

 

  • از سحرگاهان، بابایی را طلبیدم. گفت: شباهنگ از ضجه نیمه ‌شبش خبرم می‌داد و چون من رسیدم زمزمه «الهی العفوش» مرا به خود آورد و هشیارم ساخت.
  • از «رعد» بابایی را پرس و جو کردم. گفت: غرش پرنده آهنین بالش، هیبت و عظمت مرا به سخره گرفته بود، امّا نامم زینت بخش قرارگاهش بود.

 

  • از فلک پرسیدم چون بابایی چند دیده‌ای؟ گفت: بابایی؟!… گریست!! … که مادر دهر چون او کم زاید.

 

آری. با همه کس می‌توان در مورد شهید بابایی سخن گفت، چه او گمنام، آشنای همه بود و مشک وجودش آنسان بوئیدنی بود که عطار را نیازی به توصیف نبود، که او هرگز چنین نکرد.

 

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 توسط علی

در خانه اگر کس است یک حرف بس است



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 توسط علی