اومدگفت:خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟ شاید دیگه فرصت نباشه!

گفتم : برو شب عملیاته!خیلی کار دارم!

رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه!

سه تایی نشستیم

گفتم:چه روضه ای؟

گفت:دلم هوای عباس (ع) کرده!

منم شروع کردم!

ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد...



کلی وقت با همین دو بیت گریه کردند. رهاشون کردم به حال خودشون!

عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد...

بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم..

گفتند:

چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده...

 


                                   



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 توسط علی

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط علی

وقت وقت دیدار است ...

دو رکعت عاشقی ...

من و خدا و مهری که عطر سیب می دهد ...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط علی
هوای حبیب این روزها چقدر دلم هوای حبیب را می کند . هر بار که پرنده ی خیالم به پابوس عشق علیه السلام می رود ، می رود می نشیند کنار ضریح حبیب و دخیل می بندد به ضریح زیبایش .

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط علی


 شهیدمحمد ابراهیم همت

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!

الهی:

نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط علی


 شهیدمحمد ابراهیم همت

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!

الهی:

نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط علی
 

علی خلیلی طلبه‌ جوانی که به دلیل انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر به شدت آسیب دیده بود در بیمارستان بعثت به فیض شهادت نائل آمد...

صاحب نیوز- سیدمحسن میرزاترابی (طلبه حوزه علمیه اصفهان)

وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۱۰۴/آل عمران)

و باید از شما گروهى باشند که [همه مردم را] به سوى خیر [اتحاد، اتفاق، الفت، برادرى، مواسات و درستى‏] دعوت نمایند، و به کار شایسته و پسندیده وادارند، و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛ و اینانند که یقیناً رستگارند.

علی خلیلی طلبه‌ جوانی که به دلیل انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر به شدت آسیب دیده بود در بیمارستان بعثت به فیض شهادت نائل آمد. تیتر بسیاری از خبرگزاری ها خبر به شهادت رسیدن ناهی از منکر علی خلیلی بود، طلبه ای که برای دفاع از ناموس با چند تن از اراذل و اوباش درگیر می شود و آنها با ضربه ای مهلک او را به شدت زخمی می کنند. این اتفاق دوسال قبل می افتد و او تا امروز در بستر بیماری بود و هیچ کس حالی از او نمی پرسید. این اتفاق و حواشی بسیار آن حائز چند نکته است:

با توجه به آیه ای که در ابتدای یادداشت ذکر شد و با توجه به تاکیدات فراوان موجود در آیه، وجوب این مسئله هر چه بیشتر خود را نشان می دهد و اینکه در جامعه ای که در آن مقدمات تشکیل حکومت اسلامی در حال شکل گیری است این فریضه اهمیت بیشتری پیدا می کند. به قول علامه طباطبایی “امر به معروف و نهى از منکر، از لوازم و واجبات اجتماع معتصم به حبل اللَّه است‏” (ترجمه تفسیر المیزان، ج‏۳، ص ۵۷۷) این که در جامعه ای هیچ کس بی تفاوت نسبت به بقیه نباشد و همه مردم همدیگر را به سوی خداوند دعوت کنند قطعا می تواند زمینه ساز تشکیل جامعه ای را بدهد که منجی آخرالزمان در آن به اجرای احکام بپردازد. در قرآن آیات متعددی به این امر اشاره فرموده است. پس با توجه به اهمیت موضوع وظیفه جمهوری اسلامی در قبال این فریضه چیست؟ وظیفه آحاد مسلمین در برابر این فریضه چیست؟ وظیفه حاکم شرع در برابر این فریضه چیست؟ آیا امر به معروف و نهی از منکر یکی از مصادیق عینی اجتماعی بودن اسلام نیست؟ آیا اسلام اجتماعی فقط در نمازهای جماعت مساجد خلاصه می شود؟ و صدها سوال دیگر در این موضوع که هرکدام مقاله های مفصلی در جوابشان باید گفت و نوشت.

شهید علی خلیلی

شهید علی خلیلی

از ابتدای انقلاب تاکنون ۸۰ شهید و پنج جانباز آمر به معروف و ناهی از منکر تقدیم انقلاب شده است. تصویر تعدادی از این عزیزان را می توانید در حاشیه بزرگراه شیخ فضل الله نوری در تهران ببینید. آیا این تعداد از شهید برای این فریضه می تواند مهر تائیدی بر اقدامات مسئولین برای ترویج این فریضه دانست؟ اگر روحانی محله ای قصد تبلیغ این فریضه را داشته باشد آیا بی جهت نیست که این سوال را از او بپرسیم که: حاج آقا اگه ما نهی از منکر کردیم و اتفاقی مشابه این هشتاد نفر برای ما افتاد چه کسی جوابگوست؟ آیا می شود جوانان را با جواب هایی نظیر اینکه «عزیزم تو وظیفه ات را انجام بده خداوند به تو اجرت را می دهد» و جواب هایی از این دست -که البته این جواب ها درست می باشند- اما فضای بحث را فراموش نکنیم: مسجد، محله و جوانی که در ابتدای شور و شوق جوانی است. فرض کنید بعد از هر نماز جماعت هر روز اخباری بشنویم مبنی بر اینکه عده ای شرور و اوباش عده ای از نمازگزاران را در فلان مسجد مورد ضرب و شتم قرار دادند، آیا از مردم می توان توقع داشت که همچنان نمازهای خودرا در مساجد اقامه کنند؟ باز هم فضای بحث فراموش نشود: مردم، مسجد، نا امنی.

چرا قوه قضائیه برای بعضی از جرایم هیچ گونه بخششی قائل نمی شود و حتی در صورت توبه و پشیمانی اشد مجازات را برایشان در نظر می گیرد؟ شاید به این دلیل باشد که افراد حتی به ذهنشان هم خطور نکند که سلاح سرد به دست بگیرند و در کوچه و بازار به تهدید بپردازند و یا فردی را بربایند و قصد اخاذی داشته باشند. اینکه چقدر این احکام بازدارنده هستند جای بحث دیگری است اما این سوال همچنان هست که میان زورگیری که با قمه و قداره زورگیری می کند با فردی که در برابر نهی از منکر کسی دست به قمه و قداره می برد چیست؟ چرا اولی در اولین فرصت اعدام می شود و دومی با کلی مسامحه و رأفت تنها به دوسال حبس محکوم می شود؟ آیا اگر شهید خلیلی شهید نمی شد از سوی قوه قضائیه پرونده ضاربان مختومه اعلام می شد و آزادانه این افراد مشغول تردد و اذیت و آزار افرادی دیگر بودند؟ آیا اگر شهید خلیلی شهید نمی شد باز هم نمایندگان ملت خواستار رسیدگی جدی این موضوع بودند؟ قوه قضائیه باید با تمام قوا با این قضیه برخورد کند و قوانینی وضع شود که اجرای این فریضه در جامعه توامان با هراس و دلهره نباشد.

***

در پایان بخشی از جلد نهم صحیفه امام- رحمه الله علیه- را پیرامون این فریضه یاد آور می شویم:

زمان: ۱۳۵۸ هجری شمسی / ۱۳۹۹ هجری قمری

بسم الله الرحمن الرحیم. شورای انقلاب اسلامی به موجب این مرقوم مأموریت دارد که اداره‌ای به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» در مرکز تأسیس نماید؛ و شعبه‌های آن در تمام کشور گسترش پیدا کند؛ و این اداره، مستقل و در کنار دولت انقلابی اسلامی است و ناظر به اعمال دولت و ادارات دولتی و تمام اقشار ملت است. و دولت انقلاب اسلامی مأمور است که اوامر صادره از این اداره را اجرا نماید و این اداره مأمور است که در سراسر کشور از منکرات به هر صورت که باشد جلوگیری نماید و حدود شرعیه را تحت نظر حاکم شرعی یا منصوب از قِبَل او، اجرا نماید و احدی از اعضای دولت و قوای انتظامی حق مزاحمت با متصدیان این اداره ندارند. و در اجرای حکم و حدود الهی احدی مستثنی‌ نیست حتی اگر خدای نخواسته رهبر انقلاب یا رئیس دولت مرتکب چیزی شد که موجب حد شرعی است باید در مورد او اجرا شود.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 توسط علی
http://media2.afsaran.ir/siF8usc_324.jpg
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقیها را در آورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها.چه می کرد؟ بار اول بلند شد و فریاد زد: " ماجد کیه ؟ " یکی از عراقیها که اسمش ماجد بودسرش را از ﭘس خاکریز آورد بالا و گفت: " منم" 
ترق !
ماجد کله ﭘا شد و قل خورد آمد ﭘای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: " یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دستبوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کردتا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری ﭘیدا کرد و ﭘرید رو خاکریز و فریاد زد:" حسین اسم کیه؟ " و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد ﭘایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: " کی با حسین کار داشت " جاسم با خوشحالی هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: " من" 
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 توسط علی

 

وقتي مي‌رفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء مي‌كردم، مي‌خواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.

 

خسرويِ من، اولين نفري بود توي منطقه‌ي «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحان‌هاي نهايي سوم راهنمايي. قبلش كسي جرئت نمي‌كرد؛ ولي بعد از خسرو، دل و جرئت بعضي‌ها زياد شد و رفتند.

 

 وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نمي‌كردند. دست برد توي شناسنامه‌اش و براي اين‌كه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامه‌اش گم شده‌. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.






نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 توسط علی
از کنار آشپزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرفها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آش پزخانه را می شست. گفت « برو. برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا پوتین ها و لباس ها.شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند.

 

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه. به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

 

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 توسط علی