X
تبلیغات
هو یا علی

هو یا علی

ذکر علیون عبادت

شهدا رفتند تاما.......


 شهیدمحمد ابراهیم همت

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!

الهی:

نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 16:28  توسط علی  | 

سخنان دل نشین شهید همت


 شهیدمحمد ابراهیم همت

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!

الهی:

نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 16:26  توسط علی  | 

روایت رنج: شهید امر به معروف و نهی از منکر علی خلیلی

 

علی خلیلی طلبه‌ جوانی که به دلیل انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر به شدت آسیب دیده بود در بیمارستان بعثت به فیض شهادت نائل آمد...

صاحب نیوز- سیدمحسن میرزاترابی (طلبه حوزه علمیه اصفهان)

وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۱۰۴/آل عمران)

و باید از شما گروهى باشند که [همه مردم را] به سوى خیر [اتحاد، اتفاق، الفت، برادرى، مواسات و درستى‏] دعوت نمایند، و به کار شایسته و پسندیده وادارند، و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛ و اینانند که یقیناً رستگارند.

علی خلیلی طلبه‌ جوانی که به دلیل انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر به شدت آسیب دیده بود در بیمارستان بعثت به فیض شهادت نائل آمد. تیتر بسیاری از خبرگزاری ها خبر به شهادت رسیدن ناهی از منکر علی خلیلی بود، طلبه ای که برای دفاع از ناموس با چند تن از اراذل و اوباش درگیر می شود و آنها با ضربه ای مهلک او را به شدت زخمی می کنند. این اتفاق دوسال قبل می افتد و او تا امروز در بستر بیماری بود و هیچ کس حالی از او نمی پرسید. این اتفاق و حواشی بسیار آن حائز چند نکته است:

با توجه به آیه ای که در ابتدای یادداشت ذکر شد و با توجه به تاکیدات فراوان موجود در آیه، وجوب این مسئله هر چه بیشتر خود را نشان می دهد و اینکه در جامعه ای که در آن مقدمات تشکیل حکومت اسلامی در حال شکل گیری است این فریضه اهمیت بیشتری پیدا می کند. به قول علامه طباطبایی “امر به معروف و نهى از منکر، از لوازم و واجبات اجتماع معتصم به حبل اللَّه است‏” (ترجمه تفسیر المیزان، ج‏۳، ص ۵۷۷) این که در جامعه ای هیچ کس بی تفاوت نسبت به بقیه نباشد و همه مردم همدیگر را به سوی خداوند دعوت کنند قطعا می تواند زمینه ساز تشکیل جامعه ای را بدهد که منجی آخرالزمان در آن به اجرای احکام بپردازد. در قرآن آیات متعددی به این امر اشاره فرموده است. پس با توجه به اهمیت موضوع وظیفه جمهوری اسلامی در قبال این فریضه چیست؟ وظیفه آحاد مسلمین در برابر این فریضه چیست؟ وظیفه حاکم شرع در برابر این فریضه چیست؟ آیا امر به معروف و نهی از منکر یکی از مصادیق عینی اجتماعی بودن اسلام نیست؟ آیا اسلام اجتماعی فقط در نمازهای جماعت مساجد خلاصه می شود؟ و صدها سوال دیگر در این موضوع که هرکدام مقاله های مفصلی در جوابشان باید گفت و نوشت.

شهید علی خلیلی

شهید علی خلیلی

از ابتدای انقلاب تاکنون ۸۰ شهید و پنج جانباز آمر به معروف و ناهی از منکر تقدیم انقلاب شده است. تصویر تعدادی از این عزیزان را می توانید در حاشیه بزرگراه شیخ فضل الله نوری در تهران ببینید. آیا این تعداد از شهید برای این فریضه می تواند مهر تائیدی بر اقدامات مسئولین برای ترویج این فریضه دانست؟ اگر روحانی محله ای قصد تبلیغ این فریضه را داشته باشد آیا بی جهت نیست که این سوال را از او بپرسیم که: حاج آقا اگه ما نهی از منکر کردیم و اتفاقی مشابه این هشتاد نفر برای ما افتاد چه کسی جوابگوست؟ آیا می شود جوانان را با جواب هایی نظیر اینکه «عزیزم تو وظیفه ات را انجام بده خداوند به تو اجرت را می دهد» و جواب هایی از این دست -که البته این جواب ها درست می باشند- اما فضای بحث را فراموش نکنیم: مسجد، محله و جوانی که در ابتدای شور و شوق جوانی است. فرض کنید بعد از هر نماز جماعت هر روز اخباری بشنویم مبنی بر اینکه عده ای شرور و اوباش عده ای از نمازگزاران را در فلان مسجد مورد ضرب و شتم قرار دادند، آیا از مردم می توان توقع داشت که همچنان نمازهای خودرا در مساجد اقامه کنند؟ باز هم فضای بحث فراموش نشود: مردم، مسجد، نا امنی.

چرا قوه قضائیه برای بعضی از جرایم هیچ گونه بخششی قائل نمی شود و حتی در صورت توبه و پشیمانی اشد مجازات را برایشان در نظر می گیرد؟ شاید به این دلیل باشد که افراد حتی به ذهنشان هم خطور نکند که سلاح سرد به دست بگیرند و در کوچه و بازار به تهدید بپردازند و یا فردی را بربایند و قصد اخاذی داشته باشند. اینکه چقدر این احکام بازدارنده هستند جای بحث دیگری است اما این سوال همچنان هست که میان زورگیری که با قمه و قداره زورگیری می کند با فردی که در برابر نهی از منکر کسی دست به قمه و قداره می برد چیست؟ چرا اولی در اولین فرصت اعدام می شود و دومی با کلی مسامحه و رأفت تنها به دوسال حبس محکوم می شود؟ آیا اگر شهید خلیلی شهید نمی شد از سوی قوه قضائیه پرونده ضاربان مختومه اعلام می شد و آزادانه این افراد مشغول تردد و اذیت و آزار افرادی دیگر بودند؟ آیا اگر شهید خلیلی شهید نمی شد باز هم نمایندگان ملت خواستار رسیدگی جدی این موضوع بودند؟ قوه قضائیه باید با تمام قوا با این قضیه برخورد کند و قوانینی وضع شود که اجرای این فریضه در جامعه توامان با هراس و دلهره نباشد.

***

در پایان بخشی از جلد نهم صحیفه امام- رحمه الله علیه- را پیرامون این فریضه یاد آور می شویم:

زمان: ۱۳۵۸ هجری شمسی / ۱۳۹۹ هجری قمری

بسم الله الرحمن الرحیم. شورای انقلاب اسلامی به موجب این مرقوم مأموریت دارد که اداره‌ای به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» در مرکز تأسیس نماید؛ و شعبه‌های آن در تمام کشور گسترش پیدا کند؛ و این اداره، مستقل و در کنار دولت انقلابی اسلامی است و ناظر به اعمال دولت و ادارات دولتی و تمام اقشار ملت است. و دولت انقلاب اسلامی مأمور است که اوامر صادره از این اداره را اجرا نماید و این اداره مأمور است که در سراسر کشور از منکرات به هر صورت که باشد جلوگیری نماید و حدود شرعیه را تحت نظر حاکم شرعی یا منصوب از قِبَل او، اجرا نماید و احدی از اعضای دولت و قوای انتظامی حق مزاحمت با متصدیان این اداره ندارند. و در اجرای حکم و حدود الهی احدی مستثنی‌ نیست حتی اگر خدای نخواسته رهبر انقلاب یا رئیس دولت مرتکب چیزی شد که موجب حد شرعی است باید در مورد او اجرا شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 19:30  توسط علی  | 

کی با حسین کارداشت؟

http://media2.afsaran.ir/siF8usc_324.jpg
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقیها را در آورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها.چه می کرد؟ بار اول بلند شد و فریاد زد: " ماجد کیه ؟ " یکی از عراقیها که اسمش ماجد بودسرش را از ﭘس خاکریز آورد بالا و گفت: " منم" 
ترق !
ماجد کله ﭘا شد و قل خورد آمد ﭘای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: " یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دستبوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کردتا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری ﭘیدا کرد و ﭘرید رو خاکریز و فریاد زد:" حسین اسم کیه؟ " و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد ﭘایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: " کی با حسین کار داشت " جاسم با خوشحالی هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: " من" 
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:43  توسط علی  | 

3خاطره از تمامی شهدا

 

وقتي مي‌رفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء مي‌كردم، مي‌خواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.

 

خسرويِ من، اولين نفري بود توي منطقه‌ي «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحان‌هاي نهايي سوم راهنمايي. قبلش كسي جرئت نمي‌كرد؛ ولي بعد از خسرو، دل و جرئت بعضي‌ها زياد شد و رفتند.

 

 وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نمي‌كردند. دست برد توي شناسنامه‌اش و براي اين‌كه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامه‌اش گم شده‌. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:38  توسط علی  | 

3خاطره از شهید حسین خرازی

از کنار آشپزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرفها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آش پزخانه را می شست. گفت « برو. برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا پوتین ها و لباس ها.شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند.

 

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه. به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

 

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:36  توسط علی  | 

شهید محمود کاوه

شهردار که بود ، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا، طوری که خودشان نفهمند.

 

حمید سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادری داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتیم خانه شان ؛ بیرون شهر. بهم گفت « همین جا بشین من می آم.» دیر کرد. پاشدم آمدم بیرون ، ببینم کجاست. داشت لباس می شست؛ لباس برادر و خواهر های ناتنیش را . گفت « من این جا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم.»

 

شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز بهم گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.»

 

باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا. » با لندروز شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:33  توسط علی  | 

توسل

در منطقۀ تفحص، بدنهای شهدا پیدا نمی شد. یکی گفت: بیایید به قمربنی هاشم متوسل بشویم. نشستند و به دست های علمدار سیدالشهداء متوسل شدند. درست است که دست های قمربنی هاشم قطع شد، اما بابالحوائج است. خود سیدالشهدا هم وقتی کارش در کربلا گره میخورد به عباس رو میانداخت.

نشستند و متوسل شدند؛ بعد از آن بلند شدند و خاک ها رو به هم زدند. یک جنازه زیر خاک دیدند، او را بیرون آوردند. الله اکبر! دیدند اسم این شهید عباس است. شهید عباس امیری گفتند: شاید پیدا شدن شهیدی به نام عباس اتفاقی است. گشتند و یک جنازۀ دیگر پیدا شد که دست راستش درعملیاتی دیگر قطع شده و مصنوعی بود. او را بیرون آوردند دیدند اسمش ابوالفضل است. فهمیدند اینجا خیمهگاه بنیهاشم است. گفتند: اسم این مکان را بگذاریم مقر ابوالفضل العباس.

 

آمدیم، نبودید

یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی. (و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده اند؛ ولی شما نمی دانید. بقره، 154)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:32  توسط علی  | 

چرا ساکتید؟ دولت نیازمند نقل خاطره ای از امام است تا بلکه درزهای سبد کالایی که کرامت مردم از آن به ز

این روزها دل‌تنگ خاطرات شمائیم و بین دو راهی مانده‌ایم که نظر امام دقیقا در مورد اقدامات عجیب و غریب دولت چیست؟ چرا این بار مثل همیشه که در حمایت از نزدیکان فکری‌تان خاطره‌ای از امام را بازگو می‌کردید و همه را مبهوت می‌ساختید، چیزی نمی‌گوئید؟

به نقل از شیـــرازه، جمعی از اساتید دانشگاه و مراکز آموزش عالی استان فارس با انتشار نامه ای سرگشاده خطاب به آیت الله هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام از سکوت وی در قبال مشکلات جدی دولت دکتر روحانی به خصوص در موضوع هدفمندی یارانه ها و توزیع سبد کالا انتقاد کردند.

متن این نامه به شرح زیر است: 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

ریاست محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام جناب آقای هاشمی رفسنجانی

سلام علیکم

این روزها که مردم سی‌وپنج سالگی انقلاب اسلامی شکوهمند را جشن گرفته‌اند، این روزها که غنی سازی تعلیق شده تا به غنا برسیم، این روزها که مردم در صف سبد کالا در پی چند کیلو برنج و مرغ و تخم‌مرغ‌اند، این روزها که حداقل برای هشتمین بار طی شش ماه اخیر، آمریکا ما را تهدید به استفاده از گزینه همیشه روی میزش کرده، این روزها که نه تنها هولوکاست نفی نمی‌شود که حتی وزیر خارجه‌مان ابا دارد علنی بگوید که اسرائیل را به رسمیت نمی‌شناسد، این روزها که ... دل همه‌ی ما برای خاطرات شما تنگ شده است!

 

جناب آیت‌الله

خاطرتان هست وقتی برای نسل سوم و چهارمی که امام را از نزدیک ندیده‌اند، خاطره می‌گفتید که امام مخالف گفتن «مرگ بر آمریکا» بود، چقدر دوستان‌تان و البته برخی دشمنان‌مان مشعوف شدند؟ خاطرتان هست از قطع‌نامه 598 برای‌مان می‌گفتید؛ البته روایت‌هایی را که نه با مشی امام سازگار بود و نه در اسناد و صحیفه آمده بود! خاطرتان هست همین چند مدت قبل گفتید که امام جمله «ملاک حال فعلی افراد است» را برای عدم برخورد با نیروهای شاه که پس از انقلاب به‌راه شده بودند، گفته و نه برای «سالوسان و اسلام‌نمایان» که بعدها منحرف شدند؟ خاطرتان هست... حالا دوباره این روزها دل‌تنگ خاطرات شمائیم!

 

جناب آقای رفسنجانی

حالا که دولت در مقابل صف‌های طولانی مردم برای دریافت توزیع سبد کالا سکوت کرده، شما برای‌مان بگوئید که دقیقا امام در آن روزها، درباره «سبد کالا» چه به شما گفته بود؟ راستی وقتی امام از این سبد و مزایای آن می‌گفت، نگفت که کرامت انسانی چقدر مهم است؟ احیانا امام نفرمود مردی هم‌لباس خودش و شما در یازدهمین دولت ایران، به مردم «سبد کالا» می‌دهد؟ وقتی امام پیام طوفانی‌اش را در تعریف هنر انقلاب که باید مخالف سرمایه‌داری باشد، می‌نوشت، بعد از آن به شما نگفت که «هنرمند ارزشی و غیرارزشی نداریم»؟

 

یار دیروز امام

این روزها دل‌تنگ خاطرات شمائیم و بین دو راهی مانده‌ایم که نظر امام دقیقا در مورد اقدامات عجیب و غریب دولت چیست؟ چرا این بار مثل همیشه که در حمایت از نزدیکان فکری‌تان خاطره‌ای از امام را بازگو می‌کردید و همه را مبهوت می‌ساختید، چیزی نمی‌گوئید؟ دولت حالا نیازمند خاطره است تا بلکه درزهای سبد کالا که کرامت مردم از آن به زمین می‌ریزد را پر کند. چه چیزی بهتر از خاطره آن‌هم در همین روزهای سخت؟!

بی صبرانه منتظر خاطرات دو نفره‌ی شما و امام هستیم تا بلکه گشایشی برای دولت حاصل شود و ما هم البته بیشتر با امام آشنا شویم! بسم‌الله ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:1  توسط علی  | 

عکس شهید همت

 -   حامیان دكتر جلیلی   آذربایجان شرقی,جا مانده ,ریش حنایی ,حمید موسوی, نادر عارفی,سیدحسن دلاوری,مجید مقدم,مصطفی ستاد انتخاباتی دکتر ولایتی,علی ,عباس محمودی,زهراکوچولو ,نادر ش,علیرضا ش,مسافر ,ملیسا صدر,همایون فرهنگ ,حامد بنی هاشم,وحید بنازاده,آزاده مُحِّـــــب بانــــوی یـــــآس,حسین بنی هاشمی,حاج همتها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 15:37  توسط علی  | 

مطالب قدیمی‌تر